گاهی وقتها اتفاقی می افتد که دگرگونت می کند ،انتظارش را نداشته ای،همه چیز جلوی چشمانت سیاه می شود،نفست بالا نمی آید،طاقت چهار دیواری را هم نداری ،به فضای آزاد هم که می روی نفس کم می آوری انگار ته یک چاهی، با زحمت می توانی قسمتی از آسمان را ببینی ، شاید قدت خیلی کوتاه است برای نفس کشیدن در اینجا ،سعی می کنی بپری و کمی از هوای تازه نفس بکشی اما نمی شود،بغض در گلویت را گرفته ،نفست به زور بالا می آید ،همه دنیا را چهار دیواری می بینی با دیوارهای بلند بدون حتی روزنه ای روبه روشنایی و هوای تازه،به همه چیز چنگ می زنی،می خواهی همه چیز را خراب کنی دیگر واقعا چشمانت نمی بیند،پاهایت نای راه رفتن ندارد ،حتی فکرت کار نمی کند،همه چیز را می خواهی خراب کنی ،دیوارهای نومیدی بیش از حد بلند شده است ،تک روزنه ای از امید شاید ببینی ، می خواهی به سوی این روزنه های گاه بسیار کوچک حمله کنی و این دیوارها را فرو بریزی ،روزها و روزها وروزها می گذرد اما نمی دانی چه می شود شاید نشود تنهایی این دیوارها را فروریخت،منتظری منتظر نسیمی از امید و دلگرمی نمی دانی چه می شود واقعا نمی دانی اما شاید همین روزنه ها ارزش جنگیدن داشته باشد ... شاید...
دوباره می نویسم اینجا نمی دانم چرا؟.... شاید...
